۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

دنیای شاد کودکی

دنیای شاد کودکی
اگر هنوز کودک هستید و یا اینکه شادی کودکانه در وجودتان موج می زند قدر
این شادی را بدانید هرچه بزگتر بشوید مثل قایقی از این ساحل فاصله می
گیرید ان وقت باید کار ها یی بکنید که این شادی کودکانه به سراغتان بیاید

زندگی

زندگی در جریان خواهد بود حتی اگر نفس کشیدن رو هم ممنوع کنید و حتی
نتونید ببینید که می توان جور دیگری بغیر از شما بود و نفس کشید

زندگی

زندگی یعنی اینکه بخندیم . همدیگر رو دوست داشته باشیم واینو بدونیم که
وقتی ادمها می میرند جایی نمیرن خاطرات خوبی دارم که بتونیم بیاداوریم
تا وقتی که دوباره به هم برسیم

پشیمون

خیلی خوبه که ادم بگه پشیمونه این کار ساده ای هست ولی دیگه اهمیتی
نداره چه معنی داره پشیمون باشی وقتی هیچ انتخابی نداری این چیزی که
باید تحمل کنی

تضاد

شاید برای درک ارزش زندگی گاهی باید یکی بمیره نا دیگران ارزش زمدگی شون
رو بدونن و این یک تضاد

انتظار

اين جا خيلی ها در انتظارند. يکی انتظار امام زمان را می کشد. يکی انتظار
آدم روياهايش را می کشد. يکی انتظار تمام شدن خدمتش را می کشد. يکی
انتظار تمام شدن درسش را می کشد. ديگری انتظار پول دار
شدنش را می کشد. آن يکی انتظار درست شدن مملکتش را می کشد. آن يکی انتظار
محکم شدن شغلش را می کشد. آن ديگری هم انتظار آمدن ويزايش را می کشد. در
اين مملکت خيلی ها با اين که سالهای زياديست
که متولد شده اند زندگی را به معنای واقعی هنوز شروع نکرده اند و هنوز
انتظار می کشند

دنیای من

دنيای من روز به روز کوچکتر ميشود..
از شهر به خانه
از خانه به اتاق
از اتاق به پشت ميز
از پشت ميز به خود
...

مارتین لوترکینگ:

در پایان دوران سختی انچکه بیشتر در یادمان می ماند نه سخنان دشمنان بلکه
سکوت دوستانمان می باشد .

کشتن انسان‌

هیچ پرچمی به حد کافی بزرگ نیست که بتواند شرمساری کشتن انسان‌های
بی‌گناه را پوشش بدهد

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

ارامش

از قضاوت کردن دست بکش تا آرامش را تجربه کني.
ديپاک چوپرا

زن

مردي مي خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض آند.
مرا وادار آرد سيگار و مشروب را ترك آنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه گذاري آنم و حتي مرا
عادت داده آه به موسيقي آلاسيك گوش آنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اينها آه مي گويي آه چيز بدي نيست!
مرد گفت: ولي حالا حس مي آنم آه ديگر اين زن در شان من نيست

مردان

دو گروه از مردان هيچگاه به زندگی عادی باز نخواهند گشت؛ آنان که به
"جنگ" رفته اند و آنان که "عاشق" شده اند
هيچ خوابي نديديم، ولي يه گاو اومد ٨سال ريد تو مملكت و رفت .....

چرا اين ملکت درست نمي شه

تا وقتی شعار مردم ما این باشد یجای قلبم را گاز بگیر نانم را نه بجای
نانم راگاز بگیر قلبم را گاز نگیر
این مملکت درست بشو نیست

بدترين زندان

همه جای دنیا تبعید می کنند ما تو ایران ممنوع خروج می کنیم
تنها به يک دليل ساده چون ايران بدترين زندان دنيااست ولي زندان بانش نمي
دونه که تو تاريخ اين مملکت هيچ وقت نتونسته هيچکسي از اين مملکت يک
زندون بسازه

زندگي

اونهايي که تو زندگي شون نمي دونن دنبال چي هستند مطمئن باشيد از همه
بيشتر زجر مي کشن

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

حکومت همچنان نام ِ شهدایش را نمی داند !!

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 


هفده ماه از انتخابات جنجالی گذشته و در حالیکه ، عملا اکثر کشته شدگان و قربانیان خشونت شناسایی شده اند ، هنوز حاکمیت نتوانسته به ادعای خود جامه عمل بپوشاند.

رسانه های حکومتی از فردا شکل گیری اعتراضات ، مدعی شدند بسیجیان قربانی خشونت معترضان شده اند. یک نمونه اش در کیهان مرداد ماه پارسال ، نمونه دیگرش هم سخنان سردار جعفری ، فرمانده سپاه که او به جای کیهان و نه نفر ، از ۲۰ نفر سخن گفت. اینجا.

این ها ، را داشته باشید. حکومت در سالگرد راهپیمایی حکومتی نهم دی جشنواره عکسی راه انداخت و به برخی جایزه داد. یکی از برندگان این جوایز ، گفته "پرتو: جایزه خود را به شهدای فتنه تقدیم می کنم" اینجا

تا این لحظه ، یعنی تا ۱۸ ماه و بیست روز بعد از انتخابات ، حکومت ، نه تنها نتوانسته نام "شهدا" را اعلام کند بلکه در نمایشی مضحک ، همچنان ادعای کشته شدن آنها را دارد.

یادتان هست ، سال گذشته که نوروز ، نام هفتاد کشته شده را منتشر کرده بود ، چه بوق و کرنایی کردند که دروغ است و مثلا سعیده پورآقایی نمرده.  این به آن در. تا اطلاع ثانوی که حضرات ، بیست شهید شان را معرفی کنند ، من اینجا چند اسم می آورم :

فهرست جان‌باختگان

در بازداشتگاه کهریزک

در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸

در روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸

در روز عاشورا

دیگر جان‌باختگان

—————-

پس نوشت –  در مورد برخی از این اسامی چون خودم تحقیق نکرده ام ، رسما تایید نمی کنم.


 
 

Things you can do from here:

 
 

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

باشو، غریبۀ عاشق

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

by Ayoob on 1/27/11

"باشو غریبه ای کوچک" از جمله اندک فیلم هایی است که بسیار دوست می دارم. سوسن تسلیمی در مصاحبه ای می گفت که این فیلم دربارۀ عشق است، تعبیر دقیق و درستی که می پسندم. فیلم دربارۀ عشق است. کودکی که ظاهر عجیبی دارد، غریب و تنها افتاده. همه از او می گریزند و سنگش می زنند اما زنِ زیبارویی که شوهرش به ضرورتی دور از خانه است پسرک را در پناه می گیرد. سعی می کند با پسرک که به زبان دیگری سخن میگوید، ارتباط برقرار کند. نمی دانیم چرا، اما پسرک را دوست می دارد و حمایتش می کند، آب و غذا و جای خواب برایش فراهم می کند، مثل فرزندان خودش حمامش می دهد و با تب و لرز پسرک آرام و قرار از کف می دهد. همین، حسِ متقابلی را در کودک بر می انگیزد، حس مراقبتی دو سویه. از قضا زن ماجرا، نائی، گرفتار مرض سختی می شود. هیچ یک از اهل و آشنایانش به کمکش نمی آیند چرا که به غریبۀ کوچک پناه داده است. غریبۀ کوچک که از کمک مردمان ناامید شده است، به رسم هم دیارانش، مجنونوار طبل می زند تا که نائی سلامتش را باز یابد. همه این تلاشها، این مراقبتها و تب کردن با درد دیگری نشان از عاشقی دارد. اما نکته اینجاست که لازم نیست که همۀ عشق ها عاقبت هالیودی داشته باشند. (این فیلم البته که مشابه هالیودی هم دارد که به همان سرانجام کلیشه ای میانجامد.) باشو از جنگ گریخته بود و در غربت به مدد دوستیاش با نائی زندگی نوی یافت. جنگ اما مجالِ چنین احساس های انسانی را فراهم نمی کند. در صلح، آرامش و البته آزادی است که چنین خوی های انسانی می توانند سر برآورند. از جنگ و کشتار متنفرم، عراق، افغانستان، فلسطین، چچن و... چقدر جنگ؟ از ظلم و جور هم. کی جهان از تعفن سیاستمداران و جنگ سالاران پاک میشود که مردم زندگی کنند؟
(لازم است بگویم که مصاحبه تسلیمی با بی بی سی را دیدم و باز یاد باشو افتادم؟)


 
 

Things you can do from here:

 
 

All Good Things Are Wild and Free

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

 
 

Things you can do from here:

 
 

چراغ قرمز

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via Natoor by pedram on 2/3/11


يک لحظاتی تو زندگی آدم می‌آد که آدم به قول معروف به خودش توقف می‌ده. تو يک مصاحبه‌ای هم گفتم - که فکر می‌کنم حرف خوبی هم زدم - الان اينجا هم می‌خوام تکرارش کنم؛ درست مثل اين‌که پشت چراغ قرمز ايستادی؛ توقف می‌دی به خودت، پا رو می‌ذاری روی ترمز...تصميم می‌گيری کار ديگه‌ای بکنی، تصميم می‌گيری تموم زندگيت رو عوض کنی...

«سوسن تسلیمی»


 
 

Things you can do from here:

 
 

خلا نبودنت

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via عقايد يك گرگ by noreply@blogger.com (آقا گرگه) on 1/31/11

بعضي چيزا تو زندگي مث اكسيژن مي مونن
شايد گاهي ازشون غافل ميشي
شايد بهشون توجه نداري
ولي اگه نباشن
مي ميري
مث موسيقي
مث كتاب
مت يه نفر ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
 

Things you can do from here:

 
 

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

فيلمهاي معناگرا:Magnolia

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via My Favorite Movies and Quotes by Nasrin Mohebbian on 1/9/11

 



"In this life, it's not what you hope for, it's not what you deserve – it's what you take!"


اين زندگي ،نه اون چيزيه که اميدش رو داري، نه اوني که لياقتش رو داري...اون چيزيه که بدست مي آري!


 



Earl Partridge: I"ll tell you the greatest regret of my life: I let my love go.


من بزرگترين پشيموني زندگيم رو بت مي گم: من گذاشتم عشقم بره!


 




 
 

Things you can do from here:

 
 

تا آخره دنیا

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

by Lilifi on 1/8/11

یه معلم داشتیم‬
‫تو راهنمایی‬
‫آقای موتمر‬
‫می گفت‬
‫اگه رفتین بیرون جو‬
‫اگه رفتین کره ماه یا مریخ‬
‫اگه با دوستتون دعواتون شد‬
‫هواستون باشه هولش ندین بگین برو بینیم باباااااااااااا‬
‫چون میره‬
‫دیگه هم بر نمی گرده‬
‫تا آخر دنیا همینجور می ره‬

 
 

Things you can do from here:

 
 

33-ترجمه

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via آلباترا می نویسد by آلباترا on 12/15/10

 معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه س ،معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره!


 
 

Things you can do from here:

 
 

چون تمام شد باور خواهی کرد

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via عـــــــاطــــفــــه by عاطفه on 1/6/11

زندگی کوتاه است…
به کوتاهی پختن غذا در یک خاله بازی
به کوتاهی قهر کودکان
به کوتاهی عبور از این سوی خیابان به آن سو
به کوتاهی ذوق یک تنها، از صدای در خانه ای که هیچکس آن سویش نایستاده
به کوتاهی بوسه های یواشکی
به کوتاهی سررسید وامهای پدر
و به کوتاهی تحمل اشک مادر، در فرونچکیدن
زندگی به کوتاهی عبور عقربه ثانیه شمار است، وقتی آرزو میکنی بماند و حتی شاید کوتاه تر
پس بیا
دستم را که سرد است به دست بگیر
و چون شکوه کردم بر لبانم بوسه ی سکوت بزن
آشفتگی موهایم را به نوازشی دور کن
و باش
و بمان
بمان که فرصت با هم ماندمان بسیار کوتاه است
کوتاه تر از زندگی،
حتی.

 
 

Things you can do from here:

 
 

وقتی که برف می اید……

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via نسوان مطلقه معلقه by نسوان on 1/17/11

شب است و دیروقت … برف و سرما بیداد می کند . ارام میرانم که ماشین سرنخورد. از اینکه عقلم را بکار انداختم و امروز با ماشین امدم خوشحالم …کاری که کمتر می کنم …. دختری کنار خیابان دست بلند و می کند .حس انساندوستی ام گل می کند و می ایستم .دخترک بدون اینکه مسیری را بگوید سوار میشود. مسیرش را می پرسم و می گوید تا  هرجا مستقیم میروید . دنده را جامیزنم و راه می افتم .دختر فحشی را نثار برف می کند و دستش را جلوی دریچه بخاری ماشین می گیرد .نیم رخ زیبایی دارد .  احساس می کنم سرمای بیرون و گرمای داخل ماشین دختر را خواب الود کرده ..چشمش روی هم می افتد و کم کم سنگین میشود ..خودم را به موزیک میسپارم و از رانندگی در برف لذت می برم

انتهای اتوبان بیدارش می کنم و می گویم که باید بپیچم اما ادرسش را می پرسم تا برسانمش . ..میگوید این نزدیکی ها پارک هست؟

همه چیز را می فهمم .

می گویم امشب تنهایم (میترسم  بگویم همیشه تنهایم ) و می خواهم که مهمانم باشد. با مخلوطی از ذوق و شرم و اینکه مزاحم نیست؟ .. میپذیرد.. و بسمت خانه میرویم . 

 میروم چایی بگذارم . که روی مبل خوابش برده ، صورت معصوم اما خسته ای دارد نباید بیشتر از 20سال داشته باشد .دلم نمی اید بیدارش کنم .

خودم هم کمتر خسته نیستم از خیرچایی و شام میگذرم و جایم را کنارش روی زمین می اندازم و میخوابم .. قبل از اینکه خوابم ببرد افکار ترسناکی بسراغم می اید ..ازاینکه کسی را نشناخته به خانه اورده ام و امکان اتفاقات بدی که ممکن است بیفتد ازارم میدهد ..خودم را بدست تقدیر میسپارم چون میدانم هرگز دلش را ندارم که بیدارش کنم و از خانه بیرونش کنم  .

میدانم هوا روشن شده اما میترسم با باز کردن چشمانم خوابم بپرد . احساس می کنم کسی پتویی را رویم انداخت … هرکسی بود  خدا خیرش دهد ….. … ناگهان هول از خواب می پرم . طفلک ترسید و خیال کرد کار بدی کرده … یاد ماجراهای دیشب می افتم و خوشحال میشوم که هنوز زنده ام

موهای تیره ای دارد  که ندیده بودم .سلام می کنم و جوابم را که میدهد تازه لهجه اش را می فهمم . بساط صبحانه را علم می کنیم و حرف می زنیم ..یعنی من حرف میزنم و پشت سر هم سوال می کنم

از یکی از شهر های غرب کشور امده .دوروز پیش و یک شب را در توالت کثیف و سرد پارک خوابیده البته بقول خودش لرزیده …….. از علت امدنش ( فرارش) به تهران  می پرسم که نمی گوید و حرف را به زیبایی خانه ام می کشد. میز را که جمع کردیم میرود و لباس می پوشد و تشکر می کند که برود ..می پرسم جایی را دارد که معلوم میشود نه …میگویم  می تواند بماند  تا من از سرکار برگردم ..کلید را هم برایش میگذارم که اگر خواست برود دوری بزند و ….. ( عقلم می گوید خریت است اما دلم  جواب میدهد صاحب ان چشم ها نمی تواند ادم بدی باشد ) به دلم اطمینان می کنم و میروم

تمام روز را با دلشوره و افکار عجیب سر می کنم .غروب زودتر به خانه می ایم . چراغی روشن است

در را که باز می کنم بوی غذا خانه را برداشته و خانه مثل مروارید میدرخشد .  دختر کدبانویی است شام میخوریم وفیلم میبینیم و میخندیم و….

غزل یک هفته مهمان من بود .پدرش را سالها پیش از دست داده بود و مادرش بخاطر مشکلات اقتصادی میخواست بامردی ازدواج کند که به غزل نظر داشت و مادر نمی دانست .اول فکر کردم شاید این افکار دختری خیالباف باشد که دوست ندارد مرد دیگری را جای پدرش ببیند اما از لابلای تعریف هایش فهمیدم که قضیه جدی تر از این حرفهاست . باهزار بدبختی شماره مادرش را پیدا کردم و ازش خواستم به تهران بیاید مادرش وقتی فهمید دخترش سالم است و درجایی امن ..هق هق اش را میشد از پشت تلفن شنید ادرس محل کارم را دادم و خواستم تنها بیاید …  بامادرش خیلی صحبت کردیم و باید بهش علت فرار دخترش را می گفتم ..که گفتم … شب که با مادرش رسیدیم خانه و مادر و دختر هم را دراغوش گرفتند دیگر نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم …….

 هروقت که برف می اید یاد انشب می افتم     دوسال از ان ماجرا میگذرد و هنوز هم با انها در تماسم و میدانم اوضاعشان خوب است.

 

پی نوشت … دیروز برف می امد و مجری رادیو از مردم میخواست که در این روزهای سرد و برفی بفکر پرندگانی که نمی توانند غذا پیدا کنند باشند . ..

پی نوشت دوم.. امار نشان میدهد که اغلب  دختران فراری در 24 ساعت اولیه مورد تجاوز قرار میگیرند و این دختران پس از تجاوز دیگر توسط خانواده هایشان پذیرفته نمی شوند . درست است که  دولت و سازمان های مربوطه در کشورباید بفکر حل این معضلات باشند اما اینکه چون انان چنین نمی کنند باعث نمی شود که ما نیز چشمانمان را بر مظلومیت این دختران ببندیم . شاید ما هم اگر چنین مشکلاتی را درخانه داشتیم دست به کاری میزدیم که انان کرده اند .یادمان باشد حادثه ممکن است روزی هم  در خانه ما اتفاق بیفتد. 



 
 

Things you can do from here:

 
 

تولد

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via هلیا by heliaoghani on 1/29/11

پروسه بزرگ شدن به گذر روزها و ماه ها و سالها نیست ، به شناسنامه نیست . بزرگ شدن یک اتفاق درونیست . اتفاقی که گاهی به آهستگی رخ میدهد و طی سالها و گاهی یک شبه و به ناگهان .

ممکن است کسی در ۱۰ سال هیچ تغییر درونی و روحی و فکری نکند و هیچ بزرگ نشود و ممکن است کسی در ۱ سال به اندازه ۱۰ سال بزرگ شود .

بزرگ شدن آن وقتی است که دیدت به زندگی تغییر میکند و یا کلا عوض میشود . بزرگ شدن یک حس درونی است و این پروسه با روح انسان سر و کار دارد نه با جسم او . از اینجاست که بعضی روحها انگار هزار سال دارند و بعضی دیگر انگار همیشه بچه اند .

یک وقتهایی حس میکنی بزرگ شده ای ، تغییر کرده ای ، دیدت به زندگی دید دیگری شده . ولی دیگران انگار نمیبینند و یا نمیفهمند و یا شاید تو این تغییر را بیرونی و قابل دیدن و فهمیدن نمیکنی . به هر دلیلی : شاید ترس ، ترس از قضاوت کسانی که شاید این توی جدید را نشناسند و دوست نداشته باشند و قبولش نکنند .  شاید هم چون نمیدانی چگونه بروزش دهی . کم کم ؟ یک شبه؟

به هر حال برای این بزرگ شدن که در واقع مهم تر از بزرگ شدن شناسنامه ایست جشنی گرفته نمیشود و نه کیک تولدی و نه شمعی در کار است . کسی به رسمیت نمیشناسد اینگونه بزرگ شدنها را ، پا به سن گذاشتنها را . این میشود که کم کم خودت هم انگار یادت میرود . کم کم طی روزها و ماهها انگار همه چیز به شکل قبل بر می گردد . پوسته ی تازه شاید همش خواب وخیالی بوده . زمانی میرسد که دیگر یادی هم ازش نمیماند و تو عقب گرد میکنی به آهستگی ، بدون اینکه بفهمی و این بدترین اتفاقی است که در زندگی کسی میتواند رخ دهد.


 
 

Things you can do from here:

 
 

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

غیراخلاقی

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

by Ahmad on 1/13/11

The books that the world calls immoral are the books that show the world its own shame.

کتاب‌هایی که دنیا "غیراخلاقی" می‌نامد، کتاب‌هایی‌‌ هستند که رسوایی‌های دنیا را به خودش نشان می‌دهند.

اسکار وایلد

 
 

Things you can do from here:

 
 

عادت

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

by Elnaz on 1/12/11

«ساكنان دريا، پس از مدتي ديگر صداي امواج را نمي‌شوند... چه تلخ است روايت غم بار عادت ...»

خلاصه‌ي داستان فیلم جدید سامان سالور

 
 

Things you can do from here:

 
 

هتل کالیفرنیا – Eagles

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via بالاموزیک by مـیـرزا on 3/28/10

در یک شاهراه بیابانی، نسيمی خنك لابلای موهايم
عطر گرم دود غنچه‏های شاهدانه، در هوا پیچیده بود
روبرویم در دوردست، چراغی سوسو می‏زد
سرم سنگین و دیده‏گانم تار شده بود
باید شب را همانجا اطراق می‏کردم
زنی(1) در آستانه‏ی در ایستاده بود
صدای زنگ ناقوس را شنیدم
و من با خودم فکر می کردم که
اینجا می‏تونه بهشت باشه یا جهنم!؟
آن زن شمعی روشن کرد و مرا به داخل راهنمایی نمود
صداهایی از انتهای راهرو می‏آمد
فکر می کنم که می گفتند…
به هتل کالیفرنیا خوش آمدید
جایی بسیار دوست داشتنی
با ظاهری بسیار دل‏فریب
اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست
درهر موقع سال، می توانید اینجا جایی پیدا کنید
افکار او محصور و شیفته جواهرات/زیورآلات تیفانی بود و برای مرسدس بنز سر خم می‏کرد! (2)
پسرهای زیبای زیادی را دردور خود داشت که آنها را دوست خود می‏نامید!
طوریکه آنها در حیاط می‏رقصیدند، عرقی خوشایند را در تابستان بر پوستشان نشانده بود
بعضیشان می رقصند تا به یاد بسپرند و برخی برای از یاد بردن
و من هم کاپیتان(3) را صدا زدم …
لطفا شرابم(4) را بیاور
او گفت : ما از سال 1969 به بعد در اینجا چنین جنسی نداریم! (5)
و آن صداها هنوز از دور مرا صدا می زنند
و در نیمه شب بیدارم می کنند
تا که فقط بشنوم و آنها بگویند
به هتل کالیفرنیا خوش آمدید
جایی بسیار دوست داشتنی
با ظاهری بسیار دل‏فریب
اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست
هر زمانی از سال، می توانید اینجا جایی پیدا کنید
آنها در هتل کالیفرنیا زندگی را ادامه می دهند
چه شگفتی‏های خوشگلی، بهانه هایت را بیاور!
آینه هایی که بر سقف بود
و شامپاین‏ی صورتی با یخ‏هایی که در آن غوطه‏ور بود
زن گفت: ما همه به میل خود اینجا زندانی‏ایم (6)
و در اتاق ارباب ، آنها برای جشن جمع شده‏اند (7)
با چاقوهای پولادی به هیولای درونی خود ضربه می زدند، ولی نمی توانستد آن هیولا را بکشند
آخرین چیزی که به خاطر می‏آورم این بود که
داشتم به سوی در فرار می‏کردم
باید راهی برای بازگشت پیدا می‏کردم
به جایی که قبلا در آن بودم
که نگهبانِ شب گفت : آرام باش
ما طوری برنامه‏ریزی شده‏ایم تا دریافت کننده باشیم
تو هر وقت بخواهی می‏توانی تسویه حساب کنی
ولی هیچ وقت نمی‏توانی اینجا را ترک کنی!
================================
پ.ن:
بگمان مترجم این ترانه به شرح حال گروههای راک در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 میلادی میپردازد. هنرمندانی که رهسپار ایالت کالیفرنیا و مرکز آن، شهر لس‏آنجلس میشدند تا مجالی برای ارائه خود و هنرشان بیابند اما در عوض در جو تجمل‏گرای این شهر با معضلاتی از سوی استودیوها ویا شرکتهای ضبط موسیقی درگیر و درحین مبارزه با مشکلات مادی تسلیم خواسته آنها در مورد نوع موسیقی که میبایست بنوازند میشدند و عموما هم با بلای اعتیاد روبرو گشته و ندرتا پیشرفت مینمودند.
———————————————————-
(1) منظور از زن شهر لس‏آنجلس میباشد
(2) در این قسمت به مادی بودن و تجملاتی بودن زندگی در شهر لس‏آنجلس اشاره شده است
(3) ساقی/فروشنده مواد مخدر
(4) ماده مخدری که مصرف میکند، ماریجوانا
(5) پیشنهاد مصرف هروئین یا کوکائین
(6) منظور اعتیاد میباشد
(7) اشاره دارد بر جمع شدن افراد معتاد در یک اتاق جهت استعمال موادمخدر


 
 

Things you can do from here:

 
 

Centurion

 
 

Sent to you by ali via Google Reader:

 
 

via My Favorite Movies and Quotes by Nasrin Mohebbian on 1/31/11



"To truly defeat an enemy, you must know him better than yourself."

براي شکست واقعي دشمنت بايد او را از خودت بهتر بشناسي!

 
 

Things you can do from here: