۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

لی





هر روز ، هنگامی که آخرین نور آفتاب در پشت کوه ناپدید می شد ، " لی " دختر 6 ساله با خوشحالی از خانه بیرون می رفت . وی به ستاره های آسمان نگاه می کرد و زیر نور ماه با پای برهنه می رقصید . " لی " نمی توانست گرمای نور آفتاب را در چهره خود احساس کند . زیرا وی با بچه های دیگر فرق می کرد . پدر و مادرش هنگامی که او تنها 9 ماه داشت ، متوجه شدند که او به بیماری " اکس پی " نوعی بیماری پوستی مبتلاست . بیماری " اکس پی " بسیار نادر است و فقط یک نفر از هر یک میلیون نفر به این نوع بیماری مبتلا می شود . پوست این بیماران در صورت برخورد با نور خورشید ، زخم بر می دارد و حتی اشعه ماورای بنفش نیز مشکلات جدی را برای آنان به بار می آورد . در صد ابتلای این نوع بیماران به سرطان پوست بیشتر از افراد معمولی است . متاسفانه این بیماری تاکنون مورد درمان موثر قرار نگرفته است . بدین سبب ، بیماران اکثر اوقات باید در محیطی که نور آفتاب به آن راه ندارد ، زندگی کنند .


پدر و مادر " لی " برای آنکه دخترشان آسیب نبیند ، پنجره ها را در روز می پوشاندند . هنگامی که اعضای خانواده در را باز می کردند تا با همسایگان صحبت کنند و یا نامه دریافت کنند ، باید بسیار مراقبت می کردند که نور آفتاب به اتاق نتابد . اعضای خانواده همچنین ساعات استراحت را تاخیر می انداختند تا " لی " اوقات بیشتری داشته و در تاریکی فعالیت کند .

بعدها ، پدر " لی " شنید که نوعی لباس برای پیشگیری از آفتاب با موادی که اداره فضاپیمایی آمریکا طراحی کرده ، ساخته شده است . اما قیمت این لباس به 2000 دلار می رسید . پدر و مادر " لی " برای درمان بیماری او پول زیادی خرج کرده بودند و دیگر پولی برای خرید این لباس نداشتند . بدین سبب ، دوستان و بسیاری افراد ناشناس با نیت خیرخواهانه با اعانه پول به " لی " کمک می کردند تا بتواند آفتاب را به زندگی خود بازگرداند .

علاوه بر این بسیاری همسایگان " لی " پنجره های خود را می پوشاندند تا " لی " بتواند در خانه آنان بازی کند . برای امنیت " لی " پنجره های مدرسه ای که او در آنجا تحصیل می کرد ، نیز بازسازی شده بود . پائیز سال 2002 ، در ناحیه مسکونی تفریحگاه اطفال سرپوشیده برای " لی " ساخته شد . در درون این تفریحگاه تاب و استخر وجود داشت و روی سقف آسمان آبی و ابرهای سفید دیده می شد . بیش از 150 نفر در ساخت این تفریحگاه شرکت کردند . از این میان یکی از مقاطعه کاران مصالح ساختمانی گفت : نمی توانم تصور کنم که یک کودک نتواند آنطور که می خواهد بدود و از نور خورشید بهره مند شود . بدین سبب ، به این دختر کمک کردم .

پدر و مادر " لی " همیشه پس از تاریک شدن آسمان به سفر می رفتند و قبل از ورود " لی " به هر اتاقی پنجره ها را می پوشاندند . آنان به تفریحگاه " دیسنی " سفر کرده و امید داشتند روزی به پاریس بروند تا از شب های زیبای آن شهر لذت ببرند .

" لی " همواره از مادرش می پرسید : مامان ، هوا تاریک شده است ؟ سپس با خوشحالی در را باز کرده و در هوای تازه با شادی می دوید . " لی " دختر سعادتمندی است . با وجود آنکه بر اثر بیماری از نعمت آفتاب بهره نمی برد ، اما از گرمای عشق و مراقبت بی غرضانه اعضای خانواده و دوستان بهره مند است .

چیان و گان



"چیان "و " گان " برادران دو قلو بودند . روزی ، در جریان یک آتش سوزی، ماموران آتش نشانی آنان را که گرفتار حریق شده بودند ؛ نجات دادند . دو برادر به بیمارستان محلی فرستاده شدند .

با وجود آنکه آنان از مرگ نجات یافته بودند، اما چهره آنان بر اثر آتش سوخته شدند . دکتر با ابراز تاسف در این باره گفت : این دو برادر چه قدر خوش سیما هستند ، اما متاسفانه چهره شان سوخته است . " چیان " هر روز آه می کشید و فکر می کرد که چطور می تواند با چنین چهره ای در میان مردم ظاهر شود و چطور می تواند خود را پرورش دهد . وی اطمینانش را نسبت به زندگی از دست داده بود و دیگر برای ادامه زندگی امیدوار نبود . همیشه به خود می گفت : مردن را بر زنده ماندن وچنین زندگی ترجیح می دهم . " گان " همواره برادرش را تشویق می کرد و می گفت : در این آتش سوزی فقط ما زنده ماندیم . بدین سبب ، حیات ما بیش از پیش با ارزش است و زندگی ما بیش از پیش اهمیت دارد .

دو برادر پس از بهبودی از بیمارستان مرخص شدند . " چیان " که نمی توانست نگاه دیگران به خود را که همانند نگاه شگفت زده آنان به حیوانات بود ، تحمل کند . سرانجام خودکشی کرد ؛ اما " گان " همانند گذشته به زندگی ادامه داد . او بارها در مواجهه با مشکلات به خود گفت که ارزش حیات من بیشتر از دیگران است !

روزی ، او مانند گذشته در حال فروش خودرو به مشتریان بود . باران می بارید . جاده بسیار لیز بود . " گان " بسیار آهسته رانندگی می کرد . ناگهان در کنار جاده جوانی را مشاهده کرد که ایستاده و منتظر ماشین است . وی بی درنگ خودرو را متوقف کرد . " گان " از خودرو پیاده شد و به سمت جوان رفت . هنوز به جوان نرسیده بود که ناگهان جوان خود را به رودخانه انداخت . " گان " به هر شکلی بود جوان را نجات داد و وی را تشویق کرد که دیگر دست به چنین کار احمقانه ای نزند .

بعدها ، " گان " متوجه شد که جوانی که او نجات داده ، فردی ثروتمند است . این جوان ثروتمند برای تشکر از " گان " با او همکاری کرد و یک شرکت حمل و نقل تاسیس کرد . به تدریج ، " گان " از یک راننده فقیر به یک رییس شرکت حمل و نقل با سرمایه بیش از 300 میلیون یوان مبدل شد . سالها بعد ، فنون پزشکی پیشرفت کرد و "گان" با ثروتی که خود اندوخته بود ، با عمل جراحی چهره خود را زیباتر ساخت .

همیشه گفته اند که نباید تسلیم سختی های زندگی شد بلکه باید با امید و تلاش بر این مشکلات فائق آمد و در زندگی به فردی موفق و پیروز تبدیل شد

خاطرات تلخ



17/02/84
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري* هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي* هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي* درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد* هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري* هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه* به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني* قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري* و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده,شايد هيچوقت کسي رو به اون اندازه دوست نداشته باشي

عشق چیزی شگفت انگیزی است



عشق چیزی شگفت انگیز هست هیچ گاه نباید ان را از کسی گرفت و به دیگری داد عشق همیشه ان قدر هست که به همه برسد

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

روزهای ابری

درس عشق را نمی توان در اسمانها اموخت باید برروی زمین و با عشق زندگی کرد وقتی از اینجا می روی دیگر خیلی دیر است بنابراین باید برروی زمین درس عشق را بیاموزیم و زندگی کردن با عشق و بهای هم برای ان بپردازیم تا لذت ان را هم تجربه نماییم
هیچ وقت فراموش نکن که به هنگام ترک این زندگی نمی توان هیچ چیز مادی را با خود ت به همراه ببری نه جسم را با خودم به همراه بردم نه پولی را که در سراسر زندگی جمع اوری کردم و نه حتی چیزهای که به انها علاقهمند بودم تنها چیزی که هنگام ترک این دنیا با خودم می بریم خاطره میزان عشقی است که به مردم هدیه داده ایم فرزندم زندگی با انچه می بخشیم اندازه گیری می شود نه انچه که دریافت می کنیم
اگه نمی تونید چیزی دریافت کنید به کل دنیا بدید شاید دنیا روزی به شما برگردونه هر فکر هر احساسی می تونه نتیجه بخش یک انتخاب باشه پس بهتر خوبی ها رو انتخاب کنیم حتی اگه به نقطه صفر مر ضی نزدیک شدیم

عکس خانوادگی




شاگرد سال اول دبستان کلاس دبی در باره عکس خانواده ای بحث می کردند در عکس پسر کوچکی رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خانواده داشت یکی از بچه ها اظهار کرد که او فرزند خوانده است و دختر کوچکی بنام جوسلین جی گفت من درباره فرزند خواندگی همه چیز را می دانم چون خودم فرزند خوانده هستم دیگر از بچه ها پرسید فرزند خواندگی یعنی چه جوسیلن گفت یعنی اینکه به جای شکم در قلب مادرت رشد کنی


ممکن ا ست مردم به نظز کا ملا غیر قابل تحمل به نظر ایند اما اگر ما 10 قدم به سمت چپ گام بردارید و با نوری که از زاویه ای دیگر می اید به انان بنگرید امکان بسیار زیادی وجود دارد که انان را بخشنده کریم و مهربان ببینیم اینها بستگی به این دارد که از چه نقطه ای به انان بنگرید
زمانی که کار مشکلی پیش بیاید برای حل ان به زمان نیاز داریم و کار غیر ممکن به زمان طو لانی تری برای حل احتیاج دارد



مسایل تغییر نم کنند این ما هستیم که نحوه نگرشمان را تغییر می دهیم همین و بس
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید



خرد و دانایی بیشتر از زندگی کردن حاصل می شود تا از مطالعه و تنها چیزی که هیچکس از تو نمتواند بگیرد خرد و دانایی توست
یکی از سخت ترین درسهای که از مرگ می اموزیم این است که زندگی بایستی ادامه یابد
اگر زندگی را برای یکدیگر راحتر نسازیم برای چه زندکی می کنیم

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله




در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهترمیدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر بامهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یكنوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته،محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كهقدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ،قدرت زن
. در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمزخوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه
در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است
. در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد ازخوردن آنچه لازم است، آنچه را نیزكه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن باكارتهای بد است
. در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

دوزن




دو زن بودند که همدیگر را اصلا نمی شناختند
یکی که که به یاد نداری دیگری که مادر می نامی
دو حیات متفاوت که شکل گرفتند تا تورا بسازند
یکی ستاره راهنما ی تو شد دیگری خورشید تو
اولی به تو احساسات داد دیگر ترس تو را ارام ساخت
یکی اولین تبسم شیرین تو را دید دیگری اشک توراپاک کرد
یکی برای تو خانه ای جستجو کرد که خود نتوانست فراهم کند
دیگری در اشتیاق داشتن فرزندی دعا کرد و دعایش مستجاب شد
و اکنون تو با اشکهای خود از من می پرسی سوالی که قرنهاست وجود داردو طی سالها پاسخی به ان داده نشده است
وارث یا محیط تو محصول کدامیک هستی ؟
هیچکدام عزیزم فقط محصول دو نوع عشق متفاوت هستی

درنای طلایی




در نای طلایی
به عنوان هنر اورگمی ( هنر ژاپنی کار دستی با کاغذ) در انسیتویی در شهر امریکا خواسته شد در نمایشگاهی شرکت کنم او تصمییم گرفت چندین کاغذ تا شده اماده درست کند درنا با خود بردارد تا به کسانی که در مقابل غرفه او می ایستد بدهد
قبل از ان روز اتفاق عجیبی روی داد ندایی به او گفت که کاغذ طلایی رنگ را پیدا کند درنای با ان درست کند ان صدایی عجیب به قدری مصر بود که ارت خود را در میان کاغذ هایش در خانه یافت تا اینکه ورق طلایی را پیدا کرد از خودش پرسید چرا من این کار را باید بکنم ارت هرگز با کاغذ براق کار نکرده بود کاغذ براق به اسانی و مر تبی کاغذ های رنگی تا نمی شد ولی ان صدا ی کوچک مدام ادامه داشت ارت سعی کرد ان صدا را نادیده بگیرد او با غرولند گفت چرا کاغذ طلایی با کاغذ دیگر خیلی اسانتر است
صدا ادامه یافت این کار را بکن تو ان را به شخص بخصوصی بدهی اکنون ارت احساس بد خلقی می کرد و از صدا پرسید کدام شخص بخصوصی صدا گفت خواهی فهمید
ان شب ارت ان کاغذ طلایی را با دقت زیاد تا کرد تا اینکه ان چون مانند درنای اماده پرواز زیبایی شد او ان پرنده را به همراه 200 در نای کاغذی الوان دیگر که در طول چند هفته پیش درست کرده بود بسته بندی کرد
روز بعد او در نمایشگاه بود و به مردم در مورد هنرش تو ضیح داد خانمی مقابل ارت ایستاده بود ان شخص بخصوص ارت قبلا هرگز اورا ندیده بود همچنان ارت را نگاه می کرد که چگونه با دقت یک یک قطعه کاغذ صورتی رنگ را به شکل درنای با بالهایی نوک دار و جالب تا می کرد کلمه ای بر زبان نیاورد ارت به صورت او نگاه می کرد بی اختیار دستهایش پایین رفت و از جعبه بزرگی که حاوی درنای کاغذی بود پرنده طلایی رنگ را که شب قبل روی ان کار کرده بود از انجا برداشت و با دقت در دست ان خانم گذاشت
ارت بی پیرایه گفت نمی دانم چرا ولی صدا ی بلند در درونم به من می گوید موظفم این درنای طلایی را به شما بدهم این نشانه باستانی صلح است
ان خانم حرفی نزد فقط دستهای کوچکش را به ارامی دور ان پرنده اسیب پذیر حلقه کرد چنان که گویی زنده است وقتی که ارت به چهره او نگاه کرددید اشک چشمانش را فراگرفته و اماده ریختن است سرانجام ان خانم نفس عمیقی کشید و گفت شوهرم سه هفته قبل فوت کرد کرد امروز اولین روزی است که از خانه بیرون امده ام ان وقت او چشمهایش را با دست ازادش پاک کرد در حالی که هنوز با دست دیگرش درنای طلاایی را به ارامی تاب می داد
او خیلی ارام گفت امروز سالروز طلایی عروسی ماست
بعد این ناشناس با صدای رسا گفت برای این هدیه زیبا سپاسگزارم می دانم که شوهرم در صلح و صفاست این طور نیست صدای که شما شنیدید صدای خدا بود و این درنای زیبا هدیه ای از طرف اوست این جالب ترین هدیه سالگرد ازدواجی است که دریافت داشته ام از اینکه به قلبتان گوش سپردید سپاسگزارم



به هرکجا که پا می گذاری عشق را بگستران اول از همه در خانه خویش بگذار هر کس که پیش تو می اید با روحیه ای بهتر و شاد تر حضور یابد مظهر مهر خداوندی باش مهر در چهرهات در چشمانت مهر در تبسمت و مهر در برخورد گرمت



خوب است چیزی که برایش پول می دهیم ارزش داشته باشد همینطور هم هرچند یکبار بررسی کنیم و مطمئن شویم چیزهای گرانبهای زندگی را که با پول نمی توان خرید از دست نداده باشیم

زندگی دگرگون شده

زندگی دگرگون شده
لویس لاوس در سال 1921 رییس زندان سینگ سینگ شد در ان زمان زندانیان خیلی خشن بودند 20 سال بعد زمانی که لاوس بازنشسته شد ان زندانی به مو سسه ای بشردوستانه بدل شد کسانی که وضعیت انجا را بررسی کردند امتیاز بهبود وضع را به لاوس دادند ولی وقتی که در باره ان دگرگونی پرسیدند او گفت من همه ان را مدیون همسر خوبم کاترین هستم که خارج از دیوارها ی زندان به خاک سپرده شده است
وقتی که لویس رییس زندان شد کاترین ما در جوانی بود که سه فرزند کوچک داشت همه به او هشدار دادند مباداپایش را داخل زندان بگذارد ولی ان
حرفها مانع او نشد زمانی که نخستین مسابقه بستکبال انجام شد او نیز به تماشا رفت کاترین با سعه بچه زیبایش داخل ورزشگاه شد و با سایر زندانیان برروی سکو نشست
کاترین اصرار داشت که با انان و سوابقشان اشنا شود او دریافت که یکی از محکومان قاتلی نابیناست کاترین به دیدارش رفت و از او پرسید ایا الفبا ی ویژه نابینایان را بلدی زندانی پرسید الفبای نابینا دیگر چیست
و کاترین به او اموخت چگونه ان الفبا را بخواند کاترین بعد فرد کر و لایی را در زندان پیدا کرد اورا به مدرسه رفت تا چگونگی زبان علامت را به او بیاموزد و بسیاری می گفتند کاترین لاوس جسم عیسی مسیح است که از سال 1921 تا 1971 به سینگ سینگ امده است کاترین بعد از مدتی در یک حادثه اتومبیل کشته شد روز بعد لویس لاوس در محل کارش حاضر نشد از این رو معاون زندان جا اورا گرفت معاون زندان در لحظه ای بنطرش رسید که در کار زندان اشکالی وجود دارد روز بعد جسد کاترین را در خانه اش واقع در یک کیلو متری دورتر از زندان می گذاشتند وقتی معاون زندان بازدید روزانه اش را شروع کرد از دیدن شمار فراوان جنایتکاران خشن که گلهای از حیوانات در مقابل در اصلی منتظر ایستاده بودند تکان خورد او می دانست انان کاترین را دوست دارند ولی برگشت در مقابل انان ایستاد و گفت بسیار خوب اقایان می توانید برید ولی شب حتما برگردید سپس در بزرگ زندان را باز کرد و خیل عظیم مردان خبیث و جانی بدون محافظ یک کیلومتر را ÷یاده رفتند تا در صف بایستند و برای اخرین بار از به کاترین لاوس ادای احترام کنند شب همگی انان به زندان برگشتند همه انان

پاهای بزرگتر دلی بزرگتر



پاهای بزرگ دل برگتر
و قتی اعمال زبان می گشایند کلمات دیگر مفهومی ندارند
روز بسیار گرمی بنظر می رسد هر کس دنبال وسیله ای بود تا از شر گرما خلاص شود از این رو مغاره بستنی فروشی محل خوبی برای پناه بردن بود دختر کوچکی در حالی که پولش را محکم در دست گرفته بود وارد مغازه شد پیش از انکه بتواند چیزی بگوید مغازه دار بتندی به اوگفت که خارج شود نوشته روی در را خواند که تا کفشی به پا نکرده است داخل نشود او اهسته از در بیرون رفت و مرد تنومندی به دنبال او از مغازه خارج شد
در مدتی که ان دختر در جلو مغازه ایستاده بود و تابلو را می خواند ان مرد او را نگاه می کرد وقتی که برگشت تا از مغازه دور شود اشک از چشمانش سرازیر بود در این لحظه مرد تنومند او را صدا زد او در حالی که لبه ء پیاده رو نشسته بود کفشهای بزرگش را از پا در اورد و در جلو پا دختر گذاشت و گفت بفرمایید شما نمی توانید با انها راه بروید ولی اگر انها را بپا کنید می توانید بروید و بستنی خودتان را بگیرید
وی سپس دختر کو چلو را بلند کرد و پاهایش را در کفشها گذاشت و گفت عجله نکن من از این طرف و ان طرف کشیدن این کفشها خسته شدم و خیلی خوب است که اینجا بنشینم وبستنی ام را بخورم وقتی ان دختر برای خرید به سوی بستنی فروشی می رفت برق شادی که در چشمانش می درخشید دیدنی بود مردی که کفشهایش را دختر داده بود تنومند بود و شکم بزرگ و کفشهای بزرگ داشت مهمتر از همه اینکه او دلی بزرگ داشت


قلبی بسته برروی محبت کشنده ترین سم است

جهانی که من میبینم

جهان کودکستانی بزرگ برای انسان است همه پدیده های موجود در ان درس ویژه خود را به همراه دارند چنانچه کوهها استقامت و عظمت را به ما می اموزند ا قیانوس ها فراوانی بزرگی و دگرگونی را جنگلها در یاچه ها و رودها ابر ستارهها و گلها تودههای یخ شگفت انگیز و کریستالهای برف تمامی موجودات جاندار و بی جان همه و همه بر روح انسان تاثیر می گذارند حتی زنبور و مورچه نیز درسهای هر چند اندک از صنعت و اقتصاد برای ما دارند

نیت ادم ها مثا دیدگاهشون می مونه

دو مرد از میان میله های زندان به بیرون نگاه می کردند یکی گل و لای را میدید و دیگر ستارهها را
اگر همه چیزی که در توان داریم به مرحله عمل در اورم خود نیز به راستی شگفت زده می شویم
روح انسان هرگز ناتوان نمی شود انسان تا زمانی که نفس می کشد می تواند رویا داشته باشد
اگر به زندگی فرصت بدهید زندگی با شما بهتر را می اید
بر زبان اوردن واژهای محبت امیز هزینهای ندارد با وجود این خیلی کارها به انجام می رساند



همه چیز را می توان از یک نفر گرفت جز یک چیز اخرین ازادیهای انسانی انتخاب را خود
درد و رنج اجتناب ناپذیر است تیره بخت بودن اختیاری



هنر زندگی در هماهنگ شدن دایم با محیط نهفته است



زندگی کودک مانند صفحه ای کاغذ است که هر رهگذر رو ان علامتی می گذارد

روزهای ابری



دوست شدن با دیگران خیلی اسون هست با یک صحبت شروع می شه و بعد از یک مدت زمان ادم دلبسته می شه بعد یک روز می رسه که می فهمه که خیلی ادمها با هم تضاد دارن اون وقت چگونه به این دوستی پایان بدهیم که کمترین لطمعه رو بزنیم یک هنر هست



ماندگار ترین درسهای اخلاق نه از اموزش های کتابی بلکه از تجربه به دست می ایند

چه خیالی چه خیالی




اهل كاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود

چه خیالی چه خیالی
می دانم...
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است


مرگ از زندگي پرسيد: "اين چه حکمتي است که باعث ميشود تو شيرين و من تلخ جلوه کنم؟" زندگي لبخندي زد و گفت: "دروغ هايي که در من نهفته است و حقيقتهايي که تو در وجودت داري

در باب محبت



در باب محبت
سخت ترین بیماری سل یا جزام نیست نا خواسته بودن مطلوب نبودن و مورد بی توجهی واقع شدن است
بیماری جسمانی را می توانیم با دارو التیام ببخشیم ولی تنها درمان بی کسی ؛ یاس و نا امیدی ، محبت است . خیلی از مردم در سراسر دنیا به خاطر لقمه نان زندگی را از دست می دهند ولی بسیاری دیگر هم و جود دارند که برای ذره ای محبت می میرند .
مادر ترزا

ثروتمند کیست




ان کس که بسیار دارد ثروتمند نیست کسی ثروتمند است که بسیار می بخشد