۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه





کسی که بر قلبش غلبه می کند می تواند جهانی را فتح کند ولی جهان دیگری را از دست داده می دهد



اگر تولد دوباره نیابیم اگر باردیگر با معصومیت و شیفتگی کودکانه به زندگی ننگریم دگر معنای زندگی را نخواهیم یافت پس چه خوبه که بعضی وقتا مثل بچه ها بپر بپر کنیم و بخندیم و شیطونی کنیم و اتش بسوزنیم



خیلی مسخره است دیه تخم چپ مردا درست برار است با خون بها یک زن اینم اسمش عدالت هست

گاهی روزها




گاهی اندوهی شرف ما را در بر می گیرد که نمی توانیم مهارش کنیم و ان زمانی است که مفهمیم لحظه جادویی ان روز گذشته وهیج نکردیم به کسی که خیلی دوستش داشتیم نگفتیم که دوستش داریم و.. براش دلسوزی نکردینم و خیلی چیزا بش نگفتیم




خیلی از مشکلات بین مردا ایرانی و زنا اینه که ما مردا یاد نگرفتیم که چگونه با یک دختر باید رفتار کرد و دوستش داشت و هنوز در عصر حجر به سر میبریم نمتونیم بگیم به یک نفر دوستش داریم و محکم تو بقلش بگریم و نمی تونیم به پذ یریم که اونم مثل ما حق و حقوقی داره و ازاد هست که هر کاری که دوست داره انجام بده نمیدونم چرا ما اگر صد تا دوست دختر داشتیم ایرادی نداره ولی اگر یه دختر داشته اوضاش بی ریخته اگر ما

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

روزهای ابری

چقدر دلم برای ادمی تنگ شده که موفقیت من موفقیت خودش بدونه لبخند من لبخند خودش اه کجاست اون دنیا که این چیزها توش پیدا میشه وقتی دنیا اینقدر بزرگه چرا ادمها باید اینقدر چشم تنگ باشن

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

زندگی






زندگی چیزهایی بسیاری به ادم یاد میده یاد می ده که می توانیم یاد بگریم که تغییر کنیم حتی اگر غیر ممکن بنظر برسد این بستگی به خودمون داره که چقدر تلاش کنیم و چه انگیزه ای داشته باشیم گاهی لارم نیست که یک دوست خوب رو حذف کنیم اگر بدونیم که با یک مقدار تلاش می تونیم خودمون رو عوض کنیم یا برعکس

دوستی نیز گلی است




“ دوستي ” نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز
ساقة تردِ ظريفي دارد
بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد
جانِ اين ساقة نازك را
دانسته
بيازارد
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن ، هر رفتار
دانه هائي است كه مي افشانيم
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش “ مهر ” است

گربدانگونه كه بايست به بار آيد
زدگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس
بي نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس
زندگي ، گرمي دل هاست به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است

چهرها





چهره هاچهره ای را دیدم که به هزار چهره درمی آمد و چهره ای که همیشه در یک قالب بودچهره ای دیدم که توانستم درون پنهان زشتش را دریابم و چهره ای که چون نقاب رویش را برداشتم ,زیبایی بی نظیر درونش را مشاهده کردمچهره ای پیر دیدم که چین وچروکش از پیغام تهی بود و چهره های صاف که همه چیز بر آن نقش بسته بودمن چهره ها را می شناسم زیرا از ورای آنچه دیدگانم می بافد به آنان می نگرم تا حقیقتی را که پشت آنهاست ببینم

مغایرتهای زمان ما




مغايرتهای زمان ما
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر فضای بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيد
بیاییم عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيم. بياييم نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شايد آن آخرين لحظه باشد،پس
...
وقتی که می میریم و به آسمان می رویم و با خالق خود ملاقات می کنیم، از ما نمی پرسد که چرا قدیس نشدی، چرا تمام عمرت را به عبادت نگذارندی ،چرا چیزی کشف نکردی که این و آن را معالجه کند ....، بلکه تنها چیزی که در آن لحظه ی با شکوه از ما می پرسد این است که: چرا خودت نشدی دوست من؟؟

من از خدا چه خواستم




من دانايي خواستم و خدا به من مسائلی داد تا حل کنم
من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم
من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم
من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت دادمن به هر چه که خواستم نرسیدم اما هر آنچه که نیاز داشتم ،یافتم
بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني

پند




یک روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند
هيچ اتفاقي نيفتاد
در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند
چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن، راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند
گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم
اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم

به سلامتی





به سلامتی
به سلامتی گاو که نگفت "من" گفت: ما
به سلامتی کرم خاکی نه به خاطر کرم بودنش که به خاطر خاکی بودنش
به سلامتی دیوار که هر مرد و نامردی بهش تکیه می کنه
به سلامتی مورچه که تا حالا هیچکس اشکشو ندیده
به سلامتی خیار نه به خاطر "خ" اش به خاطر "یار" ش
به سلامتی شلغم نه به خاطر "شل" اش به خاطر "غم" اش
به سلامتی هر چی نامرده که اگر نامرد نباشه مردها شناخته نمی شن
به سلامتی کلاغ نه به خاطر سیاهیش که به خاطر یک رنگیش
به سلامتی سگ نه به خاطر پارسش به خاطر وفاش
و به سلامتی مگس نه خاطر وز وزش به خاطر وفاش که هرچی هم می زنی که بره دوباره میاد می شینه رو پوستت
...

روز عشاق




چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن ( Valentine ) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم

گل صداقت




گل صداقت
دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .


برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

بیا لی لی بازی کنیم



همیشه از بازی گرگ به هوا از گرگ شدن فرار می کردیم
واکنون نا خواسته در تمام بازی ها گرگیم بی انکه از خودمان بترسیم
من از بازی هفت سنگ می ترسم
می ترسم انقدر سنگ روی شنگ بچینم که دیواری سنگی مرا در بر بگیرد
بیا لی لی بازی کنیم
که با هر رفتنی دوباره برگردیم

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

روزهای ابری



خوب که فکر می کنم نمی نفهمم دلیل سفیدی برف را
خوب که فکر می کنم نمی فهمم دلیل تلخی حقیقت را

زندگی ام سپری شد تا ان شوم که اکنون هستم ایا ارزشش را داشت

ایا اگر میدانستیم فراسوی مکان و زمان چه در انتظار ماست دگر گون نمی شدیم

ده سال پیش منجی جهان را دیدم و دریافتم که منجی خود ماییم
Share |

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

اولين حلقه ازدواج را چه كسي به دست كرد؟







به دست كردن حلقه ازدواج يكي از قديمي ترين و جهاني ترين رسوم است . اين رسم مربوط به زمان هاي خيلي قديم است . در واقع كسي نمي تواند زمان درست آن را بگويد ؛ اما استفاده از انگشتري در مراسم ازدواج به شكل "حلقه" ، علامت كمال و ارتباط آن با وصلت دو فرد ، مؤيد كمال زندگي انساني به شمار مي رفت . اولين مردمي كه در تاريخ ، حلقه ازدواج را به كار بردند مصريان بوده اند . گويا در نوشته هاي هيروگليف كه نوشته هاي تصويري مصريان است حلقه ، علامت ابديت بود . يعني حلقه ازدواج به انگشت زوجين كردن ، به نوعي رمز زناشويي پايدار و ابدي بوده است و پس از مصريان ، مسيحيان نيز در حدود سال 900 ميلادي شروع به دست كردن و استفاده انگشتر و حلقه در مراسم ازدواج خود نمودند . شايد براي بسياري اين سؤال پيش بيايد كه چرا حلقه ازدواج در انگشت چهارم دست چپ مي اندازند ؟ تحقيقات نشان داده است كه يونانيان قديم عقيده داشتند كه رگ مخصوصي از اين انگشت مي گذرد و مستقيماً به قلب وارد مي گردد و برخي ها نيز بر اين معتقدند كه چون اين انگشت را كمتر از ساير انگشتان دست خود مورد استفاده قرار مي دهيم حلقه درآن قرار مي گيرد و به طور كلي براي به دست كردن يك وسيله زينتي مناسب تر از ساير انگشتان دست است .


والاترين ارزش بشری، عشق است و تمامی ارزش های ديگر، مستحيل در عشق اند و با عشق توجيه می شوند. در واقع همه چيز ناپايدار و فانی است و تنها عشق است که می ماند. بايد با تمامی شور عشق ورزيد، چرا که عشق، کثرت گناهان را می پوشاند و قانونی است که در خود تمامی قانون های ديگر را خلاصه می کند. واژه های خالی از عشق، ما را جذب نمی کنند، هرچه هم که منطقی و هوشمندانه بنمايند. زندگی با تمام اميد، ترس ها و لحظه های تلخ و شيرينی که دارد، فقط فرصتی برای آموختن عشق است

گامهايی برای اينکه فردی دوست داشتنی شويم !







• گام اول- از انتقاد بيجا ، سرزنش مداوم و گله و شکايت بپرهيزيد.

• گام دوم- در ارزيابی‌های خود صادق و بی ريا باشيد.

• گام سوم- ديگران را دوست بداريم و به آنها علاقمند شويد.

• گام چهارم- خواسته‌های ديگران را درک کنيد .

• گام پنجم- هميشه لبخند را زينت چهره خود کنيد.

• گام ششم- به خاطر داشته باشيد نام هر شخصی زيباترين نت موسيقی اوست، پس ديگران را به نام صدا بزنيد و او احساس نزديکی کنيد .

• گام هفتم- شنونده خوبی باشيد و ديگران را تشويق کنيد که درباره خودشان و علاقمنديهايشان حرف بزنند .

• گام هشتم- در جهت علايق ديگران سخن بگوييد .

• گام نهم- اين باور را به ديگران القا کنيد که قدرت زيادی دارند و برای خود کسی هستند و در انجام اين کار نهايت صداقت را داشته باشيد .

• گام دهم- هميشه برای اينکه بهترين نتيجه را از بحث مجادله بگيريد، سعی کنيد از شرکت در آن بپرهيزيد .

• گام یازدهم - به عقايد ديگران احترام بگذاريد و هرگز عبارت "تو اشتباه می کنی " استفاده نکنيد .

• گام دوازدهم- اگر خطايی از شما سرزد، با قاطعيت به آن اعتراف کنيد و اعتماد به نفس داشته باشيد و بدانيد که "انسان جايزالخطاست."

• گام سیزدهم- هميشه صحبت های خود را دوستانه آغاز کنيد .

• گام چهاردهم- به گونه‌ای رفتار کنيد که هميشه ديگران تاييدتان کنند .

• گام پانزدهم- سعی کنيد از راه های مناسبی برای کسب آرامش استفاده کنيد تا ديگران برای شريک شدن در آرامشتان به سوی شما آيند

• گام شانزدهم- اجازه بدهيد هميشه ديگران بيش از شما صحبت کنند

• گام هفدهم- خالصانه به هر اتفاقی از ديد ديگران نگاه کنيد و تک محور نباشيد

• گام هجدهم- باورها و علايق سايرين را همانگونه که هستند بپذيريد چرا که هرکس از ديد خود بهترين است

• گام نوزدهم- همواره به سوی انگيزه‌های بهتر و قوی تر برويد، تا بهترين باشيد

و بالاخره گام آخر
• همواره باورهايتان را پيش روی خود مجسم کنيد و چالش‌های زندگی را با آغوش باز پذيرا شويد تا برای ديگران يک نمونه و الگو باشيد

نامه ی چارلي چاپلین به دخترش





ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم
، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم
. من از توليس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست
. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی
. اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی
٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و
پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش
.اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬
نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی
شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬
خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬
که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم
من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬
و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران
٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬
که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬
در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو
می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين. در آن شبهای دور٬ بس

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

شنيدنی است‌

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز
می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را

چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از
غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام
با اينهمه من زنده ام و
از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين
. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند
٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت
٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام
٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬
و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم
، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی
، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ،
از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ،
چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی
، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت
می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی
، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬
برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام
٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی
بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم
: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار
٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش
، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد
و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک
، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت .
اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد



دختره می گفت عشق يعنی دوری، يعنی نداشتن، نبودن، عادت نکردن. وقتی نزديک باشه، وقتی داشته باشی اش، وقتی باشه، عادی می شه. عادت عشق رو می کشه. راست می گه نه؟

وقتی عشق می ورزيم، می خواهيم از آن چه هستيم، بهتر باشيم و می توانيم

چه نقشی رو دوست دارید بازی کنید





چه نقشی رو دوست دارید بازی کنید
زندگی مثل یک فیلم می مونه که بازیگر نقش اصلی اون ما هستیم و هر روز نقشهای گوناگونی رو بازی می کنیم بعضی ها بازیگر خوبی هستند ولی خیلی از ما بازیگر خوبی نیستیم گاهی نقشهای رو که دوست داریم می تونیم بازی کنیم ولی اکثر اوقات نقشی رو باید بازی کنیم که شرایط و دیگران به ما دیکته می کنند ( یاد اهنگ سیاوش قمیشی افتادم)

مهمترین کار اینکه سعی کنیم تا می تونیم در این فیلم بهترین بازی رو انجام بدیم فیلمی که شرایط ان با گذشت زمان فرق می کنه
فکر کنید یک روز یکی از ادمهایی که خیلی براتون عزیز هست رو از دست بدید واکنش طبیعی هر کس تون اون شرایط غم و غصه هست . گریه وزاری من نمیگم با این کار مخالف هستم این واکنش طبیعی بدن هست ولی می شه یک جور دیگه هم بازی کرد می شود بجای غصه خوردن شرایط رو ادم بپذیر و سعی کنه با روحیه دادن و همدردی شرایط رو برای دیگران اسون تر کنیم می توانیم با یک بازی خوب شرایط رو هم برای خودمون و هم برای دیگران تغییر بدیم
گاهی بازی کردن نقشهای گونا گون برای ما خیلی سخت می شه بازیگر خوب شدن نیاز به خیلی چیزها داره اول از همه خودت رو با ید خوب بشناسی خیلی از نقشها رو هر کسی نمی تونه بازی کنه برای یک بازی خوب احتیاج به تجربه و هوش اجتماعی بالایی هست
زمانی بازی تو یک نقش اینقدر ما رو در گیر می کنه که از نقشهای دیگه که تو زندگی داریم غافل می شیم و یا اینقدر غرق بازی می شیم که از احساساتمون و قلبمون خیلی فاصله می گیریم
شاید هم زمانی برای اینکه بتونیم نقشی رو می خواهیم بازی کنیم خوب بازی کنیم درگیر حواشی نقش می شیم و یا مجبور می شیم پا رو تمام اعتقادات و ارزشهامون بزاریم تا بتونیم اون نقش رو بازی کنیم اخرش این می شه به زمانی می رسیم که می بینیم که یک چیز دیگه شدیم که اصلا با اون چیزی که می خواستیم متفاوت هست
خیلی خوبه که بتونیم بعضی از قسمتهای فیلم زندگیمون رو مرور کنیم . بیبینیم نقشی رو که بازی کردیم خوب بازی کردیم یا نه ویا اینکه می تونستیم بهتر بازی کنیم یا نه
شاید برای بازی کردن بعضی نقشها فرصت مناسب رو نداشته باشیم شاید شرایط اینقدر تغییر کرده و زمان رو از دست داده باشیم ولی اگر تو نستید یک نقش رو دوباره بازی کنید سعی کنید بهترین بازی رو انجام بدید
شاید تو سال پیش می تو نستید به کسی بگیم دوستش دارید براش کر کنید و یا اینکه بی تفاوت از کنارش رد بشیم یا اینکه به کسی که خیلی دوستش داشتید بگید دوستت دارم ولی فکر می کنید همیشه این فر صت رو دارید یا اینکه نیاز و انگیزهای برای این کار نداریم
می تونیم نقش یک ادم با احساس رو بازی کنیم می تونیم گوشی رو برداریم و به کسی که خیلی دوستش داریم زنگ بزنیم وبگیم دوستش دارید و حالش رو بپرسید ویا ....
یک کتاب 6 جلدی هست بنام غذای روح که امده نقشه های ادمهای خوب رو نوشته اگه دوست داشتید بخونیدش
یادمون باشه که همیشه از روی قلبمون بازی کنیم تا یک باریگر خوب باشیم و از فکرمون برای این کار کمک بگیریم

دوستای کوچلو من

حدود دو سال پیش قلکم رو بردم شرکت گذاشتمش رو میزم
تا همیشه جلو چشم باشه تا دلم کمتر براش تنگ بشه تا
خیلی چیزا روا گه فراموش می کنم به یادم بیاره

امروز دوباره رفتم سراغ قلکم فکر می کنم دیگه حسابی چاق شده باشه و باید ببرمش ورزشش بدم نمی دونید چقدر دوستش دارم ولی خیلی شکموست
اون روز تو شرکت خیلی چیزا دید م خیلی چیزا شنیدم ولی من پشت قلکم خیلی چیزا قایم کرده بودم و خیلی چیزا رو به یادم می یاره
سالها پیش یک فیلم دیدم حالا چقدر خوب مفهوم حرفهایی که زده شد درک می کنم فیلم در مورد یک کودک بود که مبتلا به بیماری سرطان بود در یک صحنه از فیلم راننده کودک رو می کنه و به دکتر می گه چر ا عملش می کنی شما که می دونید اون اخر می میره چرا دیگه زجرش می دید دکتر می گه من هم می دونم ولی اگه یک روز دیدی یک نفر وسط اتیش هست و داره می سوزه وا میستی و نگاه می کنی سوختنش رو و یا اینکه هر کار می تونی براش انجام میدی حتی اگه بدونی که اون هر گز نجات پیدا نمی کنه
فیلم لبه تاریکی جایی که بازرس در حال مرگ هست و می دونه که تا پایان عمرش چیزی نمونده و باید جلو همکارش رو بگیره تا بمب رو منفجر نکنه در حالیکه مرگ بالای سرش هست و عزیزترین کس تو زندگیش از دست داده و انگیزه ای برای زندگی نداره در رویاش دخترش رو می بینه و در مورد مرگ و زندگی و پیروزی طبیعت بر انسان صحبت می کنن حتی زمانی که تمام دنیا رو سرما در بر گرفته بود و همه موجودات در حال مرگ بودن یک گل مشکی شروع به جوانه زدن می کنه که بجای اب تو رگهایش الکل در جریان بود تا زندگی کنه در حالیکه تمام دنیا در حال نابود شدن بود

امید وارم که هیچ این اتفاق تو زندگی تون نیفته زمانی که به صفر می رسید یا زیر اون می دونید که دیگه مبارزه کردن برای زندگی بی فایده هست ولی ادامه می دید چون برای مبارزه کردن زندگی می کنیم و زندگی به معنی تلاش و مبارزه کردن هست حتی اگه بدونید خیلی وقته که دیگه هیچ چیز باقی نمو نده باز ادامه بدید چون طبیعت بر این اساس هست شاید طبیعت پیروز بشه ولی نفس مبارزه زیباست و زندگی به همین معنی هست
هروقت خیلی اوضام بریخت می شه می رم پیش قلکم می رم پیش هم تیمی های کو چیکم تا ازشون خیلی چیزا یاد بگیرم
یاد بگیرم که با کوچک بودنشان تلاش برای زنده بودن و دوست داشتن شاد بودن خندیدن و در اغوش کشیدن و عاشق شدن را شاید این اخرین فرصت باشد
گاهی مرگ بیش از زندگی به ادم درس می اموزه که می توان دوست داشت و خوب زیست زیرا زمان کم است به تلاش ادامه داد هرچند این اخرین تلاش باشد
اگر فرصت کردید برید پیششون تا لبخند و شاد بودن رو باهاشون قسمت کنید قلبهای کوچیک با چیزهای خیلی کوچیک ولی حقیقی شاد میشن لازم نیست بزرگ باشید فقط لازم هست مثل خودشون صاف و صادق و کوچیک باشید و از ته قلب کوچلو شون می تونید یاد بگیریم تقسیم کنیم شادی رو و عشق را حتی اگر این اخرین فر صت باشد

.....
همیشه مواظب صفر مرزی باشید
و یادمون باشه شاع کسی هست که در حالیکه می دونه بازنده هست به مبارزه اش ادامه میده درست مثل نجات سرباز راین جایی که با یک کلت روبه روییک تانک ایستاده و تا اخرین گلوله اش شلیک می کنه و می جنگه

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

زن




آفرينش زن

(متن سانسکريت)

در آغاز، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به کار برده و ديگر چيزي نمانده است. در کار خود واله گشت و پس از انديشه بسيار چنين کرد: گردي رخ از ماه، تراش تن از پيچک، چسبندگي از پاپيتال، لرزش اندام از گياه، نازکي از ني، شکوفايي از غنچه، سبکي از برگ، پيچ و تاب از خرطوم پيل، چشم از غزال، نيش نگاه از زنبور، شادي از نيزه نور خورشيد، گريه از ابر، سبک سري از نسيم، بزدلي از خرگوش، غرور از طاووس، نرمي از آغوش طوطي، سختي از خاره،شيريني از انگبين، سنگ دلي از پلنگ، گرمي از آتش، سردي از برف، پرگويي لز زاغ، زاري از فاخته، دورويي از لک لک و وفا از مرغابي نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته اي مرد نزد خدا باز آمد و گفت: خدايا اين که به من داده اي زندگي بر من تباه کرده، پيشه اش پرگويي است، دمي مرا به خود وانمي گذارد، آزارم مي دهد، مدام نوازش مي خواهد، دوست دارد هميشه سرگرمش کنم، بيخود مي گريد، تنها کارش بيکاري است. آمده ام پس اش دهم. زندگي با او برايم امکان پذير نيست. از من بازستانش.

خدا گفت باشد و زن را پس گرفت. پس از هفته اي ديگر مرد دوباره نزد خدا شد و گفت: خدا تنها شده ام، به ياد مي آورم چگونه برايم آواز مي خواند، مي رقصيد، از گوشه چشم نگاهم مي کرد، با من بازي مي کرد، به تنم مي چسبيد، خنده اش گوشم را نوازش مي داد، تن اش خرم و ديدارش دلنواز بود. او را به من باز پس ده.

خدا گفت: باشد و زن را به او پس داد. پس از سه روز، ديگر بار، مرد نزد خدا شد و گفت: خدايا نمي دانم چگونه است اما گويا زحمت او بيش از رحمت اوست. پس، کرم کن و او را از من باز پس گير.

خدا گفت: دور شو! بس است هر چه گفتي. برو با او بساز


باید به خود اعتماد داشت شکارچی از آشیانه عقاب جوجه عقابی را گرفته و به خانه خود آورد ه و در مرغدانی جوجه عقاب را می پروراند. کم کم این جوجه برزگ شده و شکارچی می خواست او را چون عقاب شکاری بپروراند .

اما چون جوجه عقاب هرروز با مرغان زندگی می کرد اصلا میلی به پرواز نداشت . عاقبت ،شکارچی به ناچار جوجه را به قله کوه همراه آورد و ناگهان او را پرتاب کرد . عقاب بیچاره مانند قطعه ای سنگ به پائین سقوط کرد اما و از بیم و هراس مرگ نهایتا به پرواز در آمد .

اطمینان و جسارت انسان معمولا درموقع جنگیدن برای مرگ یا پیروزی و درزمان گریز از خطر و مهلکه شکل می گیرد . آموزش خانوادگی شیر و بزکوهی هرروز صبح هنگامیکه خورشید از شرق طلوع میکند ، در دشت پهناور افریقا جانواران شروع به دویدن میکنند .

در این موقع شیر به بچه خود میگوید که تو باید تندتر و تندتر بدوی . اگر نتوانی از بز کوهی که آرامتر از دیگر حیوانات است بدوی ، از گرسنگی خواهی مرد. درسوی دیگر ،بزکوهی هم به بچه خود چنین می اموزد:تو باید تند تر بدوی .

اگر نتوانی از شیر که سریعتر از همه می دود ،جلوتر بدوی ،شکار خواهی شد . " هنگامیکه شما از موفقیت خود راضی و خوشنود و قانع باشید ،باید بدانید که گرچه شما سریع می دوید ولی دیگران تند تر ازشما میدوند.


پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفات . به علت بی توجهی یک کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود . مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند. ولی پیرمرد بیدرنگ کفش دیگرش را هم بیرون انداخت.همه تعجب کردند .

پیرمرد گفت که یک کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد." ادم معقول همواره می تواند از سختی ها شادمانی بیافریند و با آنچه از دست داده است فرصت سازی کند .

امید



دخترک بر جلوآمدگی لبه پنجره تکیه زده و اشکریزان به بیرون پنجره نگاه می ک تا سگ مورد علاقه اش را دفن کنند. پدربزرگ متوجه این صحنه شده وبا شتاب او را به طرف دیگری هدایت نموده و پنجره را باز کرد و باغچه ای پراز گلهای رنگارنگ زیبا و علفهای سرسبز و خرم درجلو دخترک ظاهر شد .

دخترک با دیدن این منظره احساس شادی و آسودگی می کند. پدر بزرگ در حالی که موی دخترک را نوازش می کند ،می گوید :"دخترکم ،پنجره را درست بازنکردی." بخاطرداشته باشید:درکنار ناکامی و شکست دریچه دیگری قرار دارد و شاید شما از آن امید و نشاط را ببینید.

خوشبختی




این یک متن چینی خوشبختی بنام تانتاراتوتم هست
شاید شما به اون اعتقادی نداشته باشید ولی خوندنش بد نیست
1- به ادمها بیشتر از اون چیزی که انتظار دارند بده و با خشرویی انجام بده
2- با یک نفر ازدواج کن که تو با اون از خودت با لذت صحبت کنی وقتی پیر شدی این خصوصیت از همه چیز با مهمتر هست
3- هرچیزی را باور نکن با تمام پشتکار زحمت بکش و هر اندازه که لازم است بخواب
4- وقتی به کسی می گویی دوستت دارم منظورت همان باشد
5-وقتی می گویی متاسفم تو چشمهای اون نگاه کن
6- حداقل 6 ماه قبل از اینکه ازدواج کنی نامزد باش
7-به عشق از نگاه اول معتقد باش
8-هرگز به ارزوی دیگران نخند کسانی که ارزو ندارند چیز زیادی ندارند
9-عمیق و با گرمی عاشق باش ممکن هست قلبت بشکند ولی این تنها راه زندگی کامل هست
10-در هنگام سوء تفاهم منصفانه مجادله کن و لطفا توهین نکن
11- افراد را از روی خانواده انها نسنج
12-اهسته صحبت کن ولی سریع فکر کن
13-وقتی کسی از تو سوالی پرسید که تو جواب نمی خواهی بدهی اول تبسم کن و بعد بپرس چرا می خواهی این را بدانی
14- در نظر داشته باش عشق بزرگ و موفقیت بزرگ به همراه ریسک بزرگ هست
15- وقتی کسی را عطسه کردن می شنوی بگو سلامت باشی
16-وقتی از کسی شکست خوردی از ان شکست در یاد بگیر
17-سه چیز مهم یادت نره احترام و عزت به خودت احترام به دیگران مسو لیت در برابر تمام اعمالت
18-هرگز اجازه نده یک دعوای کوچک یک دوستی بزرگ را خطشه دار کند
19-وقتی متوجه یک اشتباهت شدی اون رو فورا درست کن
20- وقتی گوشی تلفن را بر می داری لبخند بزن شخص پشت خط از صدایت متوجه می شود
21- زمانی هم با خودت بسر ببر

]چه کسی به خارپشت خیانت کرد




چه کسی به خار پشت خیانت کرد
روزي از روزها در جنگلي سرسبز روباهي درصدد شكار يك خارپشت بود ؛ اما از خارهای اين حيوان می ترasسید و نمي توانست به خار پشت نزدیک شود . خارپشت با کلاغ نيز دوستي داشت و کلاغ هم به زره سخت خار پشت غبطه می خورد .

روزی کلاغ در صحبت با خار پشت به وی گفت : زره تو بسیار خوب است و حتی روباه هم نمي تواند تو را صيد كند . خار پشت با شنيدن تمجید کلاغ گفت : اين زره نيز نقطه ضعفي دارد . هنگامی که بدنم را جمع می کنم ، در شکم من یک سوراخ کوچک دیده می شود . اگر این سوراخ آسيب ببيند ، تمام بدن من شروع به خارش خواهد كرد و قدرت دفاعي من كم خواهد شد . کلاغ با شنیدن سخنان خار پشت بسیار تعجب كرد و در انديشه نقطه ضعف حيوان بود .

خار پشت سپس به کلاغ گفت : این راز را فقط به تو گفتم . باید آن را حفظ كني ! زيرا اگر روباه اين راز را بداند ، من را شكار خواهد كرد . کلاغ سوگند خورد و گفت : راحت باش . تو دوست من هستی . چطور می توانم به تو خیانت کنم ؟

چندی بعد کلاغ به چنگ روباه افتاد . زماني که روباه می خواست کلاغ را بخورد ، کلاغ به ياد خار پشت افتاد و به روباه گفت : برادر عزیزم ، شنیده ام که تو می خواهي مزه گوشت خار پشت را بچشی . اگر من را آزاد کنی ، راز خار پشت را به تو می گویم و تو می توانی خار پشت را بگیری . روباه با شنیدن حرفهای کلاغ او را آزاد کرد . سپس کلاغ راز خار پشت را به روباه گفت و روباه توانست با دانستن اين راز خارپشت بينوا را شكار كند .

هنگامی که روباه خار پشت را در دهان گرفت ، خار پشت با ناامیدی گفت : کلاغ ، تو گفته بود که راز من را حفظ مي كني ؛ پس چرا به من خیانت کردی ؟

آري دوستان زماني كه ابتدا كه اين داستان را مي خواندم از خيانت كلاغ به خشم آمدم اما با كمي تامل متوجه شدم كه خارپشت با افشاي راز خود در واقع به خودش خيانت كرد . اين تجربه اي براي همه انسان هاست كه بدانند رازي كه براي ديگري افشا شد روزي براي همه فاش خواهد شد . در حقيقت اين انسان ها هستند كه بايد رازدار بوده و راز خود را نگهدارند تا كسي از آنها مطلع نشده و آنها را در معرض خطر و آسيب رساني قرار ندهد. اين گونه اتفاقات در زندگي بسياري از ما رخ داده است و اين تجربيات همچون چراغي براي روشن كردن مسيرهاي آينده است .



روزی از روزها پسری با خواهر کوچک خود زندگی می کرد و نسبت به این نیز علاقه بسیار داشت . خواهر وی مبتلا به بیماری بود که بشدت به اهدای خون نیاز داشت . از آنجا که قیمت خون دربیمارستان بسیار گران بود ، پسر توانایی پرداخت آن را نداشت . اما به دلیل تشابه گروه خونی باخواهرش، با دادن خون به وی موافقت کرد و کار خونگیری انجام شد.

پس از مدتی پسر از پزشک معالج سئوال عجیبی کرد مبنی بر اینکه عمر وی چه زمانی به پایان خواهد رسید . در واقع این پسر جوان به رغم آنکه خود به خون نیاز داشت با این کار جانش را به خطر انداخت و خون مورد نیاز بدنش را به خواهرش اعطا کرد . با این حال دکتر در پاسخ او گفت نگرانی وجود ندارد و دادن خون عمر انسان را کاهش نمی دهد . پسر در حالی که برق شادی در چشمانش می درخشید پرسید : دکتر ، شما فکر می کنید که چند سال می توانم زندگی کنم ؟ دکتر جواب داد : صد سال . تو بسیار سالمی. پسر از خوشحالی شروع به دست زدن کرد و بعد با جدیدت گفت : آن زمان نیمی از خون خود را به خواهر می دهم تا هر دوی ما بتوانیم 50 سال زندگی کنیم
همه حاضران از سادگی و صداقت این پسر به حیرت آمدند